یک روز از زندگی یک روزنامه نگار عراقی

نوشتهبسام سبتي
Nov 2, 2008 در موضوعات تخصصی

این مطلب در تاریخ ۱۸ جون ۲۰۰۸ نوشته شده است.

پنج روز از زمانی که به وسیله شورشیان مسلح در محله ابوقریب بغداد ربوده شدم، می گذرد. در حال تحقیق درباره دختری بودم که نامه و تسلیحات را برای شورشیان جابجا می کرد که به وسیله شبه نظامیان القاعده بازداشت شدم. آنها دوربین عکاسی،‌ گوشی تلفن همراه و حتی پول من را ضبط کردند و سپس من را رها کردند. خدا را شکر که مدت بازداشت من طولانی نشد وگرنه احتمال داشت شلاق بخورم.

وقتی ربوده شدم، همکارانم در دفتر روزنامه واشنگتن پست در بغداد و همسرم منتظر شنیدن اخبار ناخوشایندی بودند. پیش تر،‌ همکارم صالح سیف الدین در حال تهیه گزارش از درگیری مسلحانه میان شورشیان و نیروهای دولتی در یکی از محلات بغداد کشته شده بود. داغ ما از آن حادثه هنوز التیام نیافته است. شکر خدا من در این حادثه تنها سه دندانم را در اثر کتک خوردن از دست دادم و خیلی زود بحران روانی ناشی از این حادثه را با کمک دوستان و خانواده ام فراموش کردم.

امروز دوباره برای تهیه یک گزارش راهی خیابان ها شده ام. امیدوار هستم گزارشی تهیه کنم که خبر اول باشد. ساعت هشت صبح است و راهی دفتر واشنگتن پست در بغداد هستم.

امروز هیچ تفاوتی با روزهای دیگر ندارد. در حال تهیه گزارشی هستم که امیدوارم در شماره فردا روزنامه چاپ شود. از آنجایی که همیشه در پی به دست آوردن اطلاعات بیشتری از جزییات گزارش ها هستم، سعی می کنم تا حد امکان به رخدادها نزدیک تر شوم. در این حال کارت خبرنگاری ام را در کفش هایم پنهان می کنم. کفش هایم را مخصوصا بزرگ تر گرفته ام تا کارتم را در آن پنهان کنم. یک دفترچه، یک خودکار، شناسنامه و کمی پول هم به همراه دارم.

من معمولا کفش هایم را بیرون خانه و بر روی پله ها می گذارم تا همسرم با دیدن کارت شناسایی من در درون آن نگران نشود. همیشه سعی می کنم هر آن چه که به شغلم مربوط است را پنهان کنم تا از سوی القاعده به دشمنی با اسلام متهم نشوم. شبه نظامیان شیعه هم روزنامه نگارانی را که با موسسات خبری آمریکایی کار می کنند را دشمن نامیده اند.

امروز با تاکسی راهی لطیفیه، شهرکی در جنوب بغداد هستم. این شهرک در منطقه مثلث مرگ واقع شده است. ساکنان این شهرک اعراب سنی مذهب هستند و این محله از پایگاه های القاعده است. علت سفر من به این منطقه تهیه گزارشی از دیدگاه مردم آن به توافقنامه امنیتی آمریکا با دولت عراق است.

برای این که بتوانم راننده ای را پیدا کنم که حاضر است من را به لطیفیه ببرد باید یک ساعت معطل شوم. او با من شرط می گذارد که من را تا مرکز این شهرک نبرد زیرا به علت شیعه بودن می ترسد به وسیله شبه نظامیان ربوده شود. سعی می کنم او را مجاب کنم که وضع امنیتی بهتر شده ولی او قبول نمی کند. در نهایت شرط او را می پذیرم. باید چند کیلومتری پیاده روی کنم.

یک ساعت و نیم پس از ترک بغداد به یک ایستگاه اتوبوس می رسیم. راننده به من می گوید که روزنامه نگاری در عراق کاری خطرناک است و دعا می کند خبر مرگ مرا در اخبار آن روز نشنود.

شهرک لطیفیه به نظر خالی از سکنه است. آن چه اینجا زیاد دیده می شود پست های ایست و بازرسی تفنگداران دریایی آمریکا و ارتش عراق است. باید به فهرستی از سوال های خسته کننده سرباز آمریکایی پاسخ دهم و بگویم برای چه کاری به این شهر آمده ام. او از من می پرسد که چرا روزنامه نگاران عراقی و غربی به تهیه خبر از این شهرک علاقمند شده اند؟

بالاخره پس از عبور چهار پست بازرسی تفنگداران دریایی آمریکا،‌ دو پست بازرسی ارتش عراق و یک ایست و بازرسی تفنگداران شوراهای بیداری وارد لطیفیه می شوم. خیابان ها خالی از سکنه و مملو از خودروهای سوخته است. مردم از روزنامه نگاران به خاطر اطلاع رسانی غیرواقعی از وضع شهرشان وحشت دارند.

یک نفر را می بینم و به او نزدیک می شوم.

-السلام علیکم

خود را معرفی می کنم

او در پاسخ من می گوید:‌ دور شو! سوال هایت برایم اهمیت ندارد!

بدون این که اصرار به انجام مصاحبه داشته باشم، به سوی مردی ۴۰ ساله می روم و خودم را معرفی می کنم.

او می گوید: به خدا پناه می برمو شما عوامل آمریکایی ها هستید. تا مجاهدین را خبر نکرده ام، دور شو!

از او دور می شوم و او به ناسزاگویی ادامه می دهد.

به یک پلیس راهنمایی رانندگی می رسم و نظر او را می پرسم.

از من می پرسد که شیعه هستم یا سنی و توضیح می دهد که با رسانه های شیعیان مصاحبه نمی کند.

او می گوید آمریکایی ها را دوست دارد و آنها را دوستان مردم عراق می داند.

احساس خوشایندی از مصاحبه با او ندارم. احساس می کنم صداقت ندارد و این سخنان را برای گرفتن ارتقای شغلی به زبان می آورد.

متوجه می شوم که ساعت یک بعد از ظهر است و هنوز کسی را برای مصاحبه پیدا نکرده ام. به همین دلیل یک ترفند قدیمی را به کار می بندم و به یک قهوه خانه می روم. چند مرد جوان به خاطر گسترش بی کاری در قهوه خانه مشغول بازی پوکر هستند.

خودم را معلمی معرفی می کنم که مشغول تحقیق برای دانش آموزان خود است. همه افراد، به جز یک نفر، با صداقت به سوال های من پاسخ می دهند. با بیست و چهار نفر مصاحبه می کنم.

سوال هایم که تمام می شود، خودم را به آنها معرفی کنم.

همه آنها از جا بر می خیزند و با ترس از من می خواهند نامشان را در گزارشم چاپ نکنم.آنها می گویند:‌نام ما را در گزارش نبر. ما از ایران، القاعده، تفنگداران دریایی و دولت می ترسیم. ما نمی خواهیم درگیر مسایل آنها شویم.

بعضی از آنها از من ناراحت هستند و مرا به دروغگویی متهم می کنند ولی بعضی دیگر می گویند مرا درک می کنند. برایشان توضیح می دهم که راهی طولانی را برای شنیدن نظر صادقانه آنها طی کرده ام.

هنگام ترک شهرک، یکی از شبه نظامیان شوراهای بیداری به من می گوید که مرا شناسایی کرده اند ولی از آنجایی که موافق توافقنامه امنیتی هستند، مرا از شهر خارج می کنند تا بتوانم گزارشم را تمام کنم.

وقتی به خانه ام می رسم، متوجه می شوم به خاطر آب باران، کارت خبرنگاری ام که در کفشم جاسازی شده بود، خراب شده است. قبل از خواب یک ساعتی با همسر و فرزندانم صحبت می کنم و خدا را شکر می کنم که توانستم کارم را انجام دهم. چند ساعتی استراحت می کنم و سپس دنبال راهی برای رفتن به یک محله شیعه نشین می گردم تا برای کامل کردن گزارشم، به آنجا بروم.

عثمان محمد گزارشگر ویژه روزنامه واشنگتن پست در بغداد است. او اخبار ناآرامی ها، به خصوص تنش ها در استان انبار را گزارش می دهد. محمد همچنین مشغول گذراندن دوره کارشناسی ارشد روزنامه نگاری جنگی در دانشگاه عین الشمس مصر است.