قلبم در یرزه از تپش ایستاد؛ داستان یک گزارش از لبنان

نوشتهManal Chaaya
Nov 24, 2008 در خبرنگاری اولیه

نهم نوامبر 2005 را هرگز فراموش نخواهم کرد. با صدای زنگ تلفن بیدار شدم. یک افسر ارتش به من گفت که خاکبرداری در قبرستان یرزه شروع شده است.

ابتدا اصلا متوجه حرفش نمی شدم. قدری که حرف زدیم، از تخت بیرون پریدم و شروع به پوشیدن لباسهایم کردم. ظرف چند ثانیه خبر را به روزنامه ام اطلاع دادم و خواستم یک عکاس را همراهم به قبرستان بفرستند. با بدنی لرزان از خانه زدم بیرون. نمی دانستم از سرما می لرزم یا از ترس.

این گزارش درباره خاکبرداری نبود. بلکه داستان رنج خانواده های لبنانی هایی بود که سالیان سال در زندانهای سوریه دربند بودند.

سالها پیش در خلال تظاهرات خانواده های بازداشت شدگان به این داستان علاقه مند شده بودم، همان موقع که تظاهرکنندگان تحقیر می شدند و با شلنگ رویشان آب می ریختند. در آن تظاهرات مادرانی را می دیدم که می گریستند و ناله می کردند، نام پسرانشان را صدا می زدند و می پرسیدند: "آنها کجایند؟" می کوشیدم رنج این مادران را درک کنم ولی نمی توانستم. هیچ کس نمی تواند براستی رنج و مشقت دیگران را درک کند. درد در کنج دل مادران، خواهران و پدران نهفته است، در دیدگان اشک آلود و چهره های بی رمقشان.

 

درست دو ماه پیش از آن، در سپتامبر سال 2005، امدادگران صلیب سرخ به من از کشف گودالی در مقابل ساختمان وزارت دفاع لبنان خبر داده بودند. گمان می رفت یازده جسد در آنجا خاک شده باشد، اجساد یازده نظامی شهید لبنان که از اکتبر 1990 در اسارت بودند.

خانواده های این شهدا هنوز می پنداشتند پسرانشان در سوریه زنده اند. از همان لحظه ای که با امدادگران صلیب سرخ حرف زدم، می دانستم وظیفه ای اخلاقی دارم تا حقیقت را به این خانواده ها بگویم، حتی اگر این حقیقت تلخ و دردناک باشد. فکر کردم بهتر است به رنج و اندوه آنها پایان دهم.

در ماه اکتبر، در آن روز انتشار خبر، همانطور که مادران گریان بی وقفه به من تلفن می زدند، من ضجه می زدم و می گریستم. به تنها چیزی که می توانستم فکر کنم، چهره آنها بود. می خواستم بدانم از دریافت چنین خبری چه حس و حالی دارند.

حالا قریب به یک ماه بعد از انتشار آن خبر، خاکبرداری آغاز شده بود. در حالی که در آن روز نوامبر به ساختمان وزارت دفاع نزدیک می شدم، وحشت وجودم را فراگرفته بود. نمی توانستم چیزی جز چهره خانواده های قربانیان را ببینم. نمی توانستم چیزی جز اشکشان را حس کنم. برای لحظه ای جاده منتهی به قبرستان تا ابدیت امتداد یافت. در سر پرسشهای پرشماری داشتم. یادم هست که قلبم تقریبا از تپش بازایستاد.

ورود به ساختمان وزارت دفاع و گرفتن عکس ممنوع بود. بالگردها بر فرازمان می چرخیدند و صدایشان من و عکاس را وحشتزده کرده بود. دیدم کارگران چطور زمین را می کنند. همانطور که اجساد را از خاک بیرون می کشیدند، هول هولکی چند عکس یواشکی گرفتیم. آخر سر هم صحنه را ترک کردیم.

اقرار می کنم با این که ترسیده بودم، اما خرسند بودم. می دانستم کمک به کشف جزییات سالها سرکوب و اشغال به خانواده های قربانیان کمک می کند سرانجام به آرامش برسند. چند لحظه ای به این فکر می کردم که آیا گزارشم بنیان استبداد را خرد خواهد کرد. اما بعد یادم آمد که در لبنان هستم.

هنگام نوشتن گزارش، افراد زیادی به من قوت قلب دادند و جوهره گزارشم را درک کردند. اما خیلی ها هم از جسارتم بخاطر نوشتن مطلبی علیه وزارت دفاع خرده گرفتند. تندترین انتقاد از جانب کسانی بود که مرا به جریحه دار کردن احساسات خانواده های قربانیان متهم می کردند. من نام مردگان را می دانستم ولی تصمیم گرفته بودم که منتشر نکنم. در عوض منتظر اعلام رسمی اسامی ماندم.

من نگران جان امدادگران صلیب سرخ بودم که در کانون توجه قرار گرفته بودند. هفته هولناکی بود. با خانواده ها حرف زدم و قوت قلب گرفتم.

در پانزدهم مارس سال 2006 پنج ماه بعد از انتشار گزارشم، در یک صبح آفتابی شنبه، مراسم خاکسپاری شهدا برگزار شد. ارتش روی اجساد آزمایش دی ان ای انجام داده و اسامی شهدا را منتشر کرده بود. در واقع در بین قربانیان همان پسرانی بودند که گمان می رفت در زندانهای سوریه زنده هستند.

در آن روز زار زار می گریستم و وقتی مادران می گریند، خواهران ضجه می زنند و پدران اشک می ریزند و تابوت پسرانشان را به آغوش گرفته اند، کم مانده بود نفسم بند بیاید. پسرانشان بعد از پانزده سال از زیر خاک بیرون آمده بودند.

دو روز بعد از خاکسپاری، به خانه خانواده های شهدا رفتم. می خواستم مطمئن شوم که گزارشم کمرشان را نشکسته، هر چند آنها را داغدار کرده بود، همانگونه که مرا داغدار کرد.

هنوز به یاد دارم یکی از برادران شهدا چه گفت: "حالا می توانم روی قبر برادرم دعا بخوانم. حالا او نزدم هست، هر چند فقط چند استخوانش برجا مانده است. حالا او نزد ماست." آن کلمات کافی بود تا تمام نگرانی ام را بزداید.

***

حالا سه سال بعد از آن خاطره، می دانم به آن مادران کمک کردم تا راز سرنوشت پسران خود را بدانند. در کشوری که وعده و وعید سیاسی پایان نمی یابد، در کشوری که آکنده از قبرهای منتظر بازگشت جان باختگانش است، دانستن حقیقت بهتر از آن است که گروگان سردرگمی باشی.

منال شعیا خبرنگار روزنامه لبنانی النهار است.